باورم نمیشه.....

خرید بک لینک
در آستانه 26 سالگی و روزهای پایانی 25 سالگی به سر می برم و حسی بسیار ناراحت کننده در وجودم شعله می کشه.وقتی به عقب بر میگردم و می بینم چه روزایی از مقابل چشمام گذشتن روزای بی خبری و غفلت روزای سرخوشی روزای تنهایی روزای دلتنگی روزای نامیدی روزای ترس و دلهره روزای با خدا بودن روزای بی خدا بودن روزای دشمن شدن کل عالم با من روزای غریبی به این فکر می کنم دارم کجا میرم الان کجام فردا چی میشه آیا باز هم تکرار مکررات پیش رومه یا خدا یه روزنه نور تو این مسیر تاریک و پر پیچ و خم واسم درست می کنه.از تغییرات جسم و ظاهر تا سفید شدن موی سر تا تغییرات باطنی و روحی تا بغضی سرخورده و ناآشنا واسه همه و آشنا واسه خودم و خدا از بی اعتمادی به همه از نقشه های شومشون برای بالا کشیدن خودشون و زمین زدن من از یه مشت انسان نماهای زالو صفت از فراموشی عاطفه و احساس تا شعله کشیدن حسد و بخل اطرافیان آشنا و غریبه می ترسم.من بزرگ شدم ولی اینکه چقدر نمی دونم قدم بلند شد حالا زنانگی های اوج جوانی با منه که وقتی یه نگاه کثیف رو اطراف خودم حس می کنم معنی زن بودن مونث بودن بیشتر برام نمود می کنه و باورم نمیشه این منم همون که خونشون یه روزی حیاطی داشت با یه درخت گردو وسطش.همون که یه روز زنبور نیشش زد و از شدت درد گریه می کرد.همون که تو حیاط خونشون تاب بازی می کرد غافل از دنیا و بازیاش....غافل از فردایی مثل الان.حالا دلتنگیام بیشتر از گذشته شده و نمی دونم تاکی روی این زمین خاکی هستم اما امیدوارم تا روزی که هستم بتونم درست زندگی کنم خوب باشم و خدا رو خوشحال کنم.امیدوارم خدا کمکم کنه و تنهام نذاره حتی به اندازه یه پلک زدن.آره من دارم پیرتر ازقبل می شم و این برای من معنای زیادی داره....من پروین 3 سال پیش نیستم 30 سال از اون روزا فاصله گرفتم .من به دنیایی وارد شدم که غریبه و ترسناک.تو این غربت از خدا می خوام تنهام نذاره.با اشکهایی غلتان روی صورتم این نوشته را تموم می کنم.....نرو 25 سالگی.

دخترهمسايه...

ما را در سایت دخترهمسايه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 137 تاريخ: سه شنبه 21 اسفند 1397 ساعت: 11:50

صفحه بندی